|
.:: اشینم ::. |
|
|
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود:
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم
* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی
*شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید به ش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو. به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه. به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید.
به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی.
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!
* شما در یک مهمانی ، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:0 توسط اردشیر |
این جشنواره به مدت 6 روز برگزار شده كه توی این 6 روز گروههای مختلف به اجرای تئاتر هایی كه عموما همراه مراسم رقص بودن پرداختند.. منبع: www.davood1020.blogfa.com و Cloob.com
-گروههای رقص مختلط دیگه ای هم بودن كه كارشون از نظر عجیب بودن و غیر قابل پیش بینی بودن و خلاف مقررات و....بودن مثل همین گروه بوده....
-در روز اختتامیه آقای استاندار محترم خوزستان از كار این گروه كه با خلق صحنه های بدیع آقایون رو سر ذوق آوردن تشكر میكنه....
مدیر كل ارشاد خوزستان كه بر گزار كننده ی این جشنواره و مسوول مستقیم اون بوده بعد از دستگیری گفت كه به كاری كه كرده افتخار می كنه و مردم خوزستان اون رو به خاطر این كار تحسین میكنن...




+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:38 توسط اردشیر |
سلام بچه ها.امروز عصر دوستانمون بهمون خبر دادن یه هایپر مارکت خیلی خوب با اجناس و قیمت های عالی در محدوده بلوار فردوس جدیدا افتتاح شده که خیلی عالیه و قرار شد با همدیگه یه سر بریم.خلاصه ما تا 6:30 اماده شدیم و رفتیم دنبالشون و با هم به سوی هایپر مارکت به راه افتادیم.یه فروشگاه بزرگ و عالی با تنوع جنس و قیمت های خیلی خوب بود.فضای این هایپر مارکت با پارکینگ بزرگ و رایگانی که در اختیار مشتری ها گذاشته بود ما رو به یاد مال های دوبی می انداخت.جالب اینجا بود که همه چی تو این فروشگاه بود،از میوه و خوارو بار و لبنیات گرفته تا پوشاک و اسباب بازی وشیرینی های تازه و کیک های خوشمزه و انواع نان تا کالای خواب و لوازم تحریر و چمدون و کوله و لوازم برقی و گوشی موبایل و طلا و ... خلاصه حدود 2-3 ساعت اونحا بودیم ولی به جرئت می شه گفت خیلی جاهاشو هم با جزیییات ندیدیم و قراره مجددا برای خرید به اونجا بریم.به مناسبت افتتاحیه قیمتهای اکثر اجناس برای مدت کوتاهی بخصوص موارد خوردنی از بیرون ارزون تر هستن.مثلا ما نوشابه کوکاکولای 2.25 لیتری رو که هر جایی پیدا نمی شه همراه یه نوشابه قوطی مجانی خریدیم 700 تومن!تازه کوکاکولا زیرو و فانتا شاتوت 1.5 لیتری که هرجایی ندارن هم داشت. گفتم بگم شاید براتون جالب باشه به بار امتحان کنین.چون تنوع کالاش خیلی خوبه.راستی تو تبلیغش نوشته قابلیت استرداد محصولات خریداری شده وجود داره!!امیدوارم این سطح خدمات و کیفیت محصول ها و قیمت مناسب موندگار باشه. اینم آدرسش:تهران-بزرگراه شهید ستاری-بلوار فردوس غرب-خیابان بهار جنوبی-خیابان ارم شرقی-مجتمع هایپر مارکت های هایپر استار. بعدا نوشت:تا الان که ۳ روز میگذره ۴ بار رفتیم و حدود ۲۰۰ تومن خرج کردیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:47 توسط اردشیر |
۱-چرا دوتا دختر بيست و سه ساله كه جونشون واسه هم در میره، دوستیشون از حباب صابون هم ناپايدارتره؟ ۲-چرا وقتي دوتا پسر تو پيادهرو در حال سبقت گرفتن از يه دخترن، يه دفعه ولوم صداشون زياد میشه و بيجهت شروع به هرهرخنديدن میكنن؟ ۳-چرا دختره فكر ميكنه اگه همهجا با لحن شهينخانومي بگه تاحالا تو سايتهاي سکصی نرفته، اين يه جور فضيلت اخلاقی حساب میشه؟ ۴-چرا پسره معمولاً وقتی تصادف میكنه كه ماشين رو تازه از كارواش گرفته و دوست دخترش هم بغل دستش نشسته؟ ۵-چرا دختره احساس میكنه كه موقع رقصيدن با يه پسر توي مهمونی حتماً بايد يه لبخند مليح به پهناي اسب، تمام وقت رو لبش باشه؟ ۶-چرا وقتی سرويس مدرسه دخترونه در حال رد شدنه، پسرای كنار خيابون شروع میكنن به فول كنتاكت و نثار کردن القاب رکیک به همدیگه؟ ۷-چرا دختره فكر میكنه هيچكس نمیفهمه كه تو صوتیـنش به اندازهی دوتا تختهپاك كن، اسفنج چپونده شده؟ ۸-چرا پسره كه هميشه میگفت با شلنگ مشروب ميخوره، به محض اينكه تو مهمونی بخار الكل میرسه بهش، گوز میشه میافته زیر دستو پا؟ ۹-چرا دختره به اين نتيجه رسيده كه اگه خط چشمش تا دم شقيقهش بره، اونقدر چشماش شهلا میشه كه با يه نگاه همه اسيرش ميشن؟ ۱۰-چرا وقتی پسرا تازه با يه دختري آشنا میشن هميشه میگن كه دوستدختر قبلیشون خوشگلترين دختر دنيا بوده؟ ۱۱-چرا از هر سيزده تا دختر ايرانی، بر خلاف نظر شخصیشون، دوازدهتاشون بالكل رقص بلد نيستن؟ ۱۲-چرا پسره اولين بار كه با يه دختری میره شافيكاپ، فقط از كورس گذاشتن با ماشين و خاطرات سربازی و شيرينكاریهاش تو دانشگاه حرف میزنه؟ ۱۳-چرا دختره فكر میكنه اگه موقع اولين بوسه نقش آجر يا جسد رو بازی كنه، اين خودبخود پاكدامني و عفافش رو اثبات میكنه؟ ۱۴-چرا توي چترومهاي ایرانی نود درصد پسرا از شهرك غرب و تمام دخترا از نياورون هستن؟ ۱۵-چرا دختره تو مهمونی فقط نصف پر كالباس و دوتا نخودفرنگی میخوره، بعد آخرشب كه مياد خونه از راه نرسيده میشينه نون و پنير و هندونه میزنه؟ ۱۶-چرا پسره فكر میكنه اگه خط ريشش رو در حد چوب كبريت باريك كنه، از چهرهي ريكی مارتينتری برخوردار خواهد شد؟ ۱۷-چرا دختره تنهايی كه میره رستوران كوبيده خالي میگيره، ولي با دوستپسرش كه میره جوجهكباب همراه با زيتون و سالاد و ساير مخلفات؟ ۱۸-چرا پسرای منورالمغز شكستخورده، هميشه به طرز رقتانگيزي با گرگ بيابان هرمان هسه همذات پنداري ميكنن؟ ۱۹-چرا دختره فكر میكنه اگه هميشه از اين بچههای سر چهارراه فال و آدامس تقلبی و گل نرگس بخره، ديگه آخر مادر ترزائه؟ ۲۰-چرا پسره واسه دختری كه به اندازهی تخم بلدرچين هم حسابش نمیكنه، عطر شانل میخره و همراه با اشك فراوون تقديم میكنه؟ ۲۱-چرا دختره باور داره كه اين صرفاً مهارتش در چونهزنيه كه باعث میشه بوتيكیها اينقدر تخفيف بهش بدن؟ ۲۲-چرا پسره فكر میكنه هر دختر تر و تميزی كه ساعت نه شب منتظر تاكسی باشه خانم ويژهس، و به ضرب نوربالا و بوق میخواد زوری بلندش كنه؟ ۲۳-چرا دختره در تمام مواردی كه بطور غيرمنتظره با دوستپسرش تنها میشه، حداقل يه هفته از تاريخ انقضای اپيلاسيونش گذشته؟ ۲۴-چرا پسره فكر میكنه اگه يه فيگور فرديني بگيره و مثه بز زل بزنه به يه دختر خوشگل، طرف سه سوته عاشق دلخستهش میشه؟ ۲۵-چرا همهی دافهای روشنفكر به طرز واقعاً مسخرهای شيفتهی كتاب شازده كوچولو نوشتهی!!احمد شاملو هستن؟ ۲۶-چرا پسرايی كه به قول خودشون هـفهش تا دختر رو مثه بنز هـندل میكنن، آخرش محدثه رو مليكا صدا میكنن و دودمانشون به فنا میره؟ ۲۷-چرا دختره كه هميشه خواستگارای نامريی كارخونهدار و توی ناسا كاركن داشته، آخرش زن يه كارمند ادارهی آب و فاضلاب میشه؟ ۲۸-چرا پسراي خيلی باحال و كاردرست هميشه با يه زن بيوه دوستن كه خونهش فرمانيهس و هر روز خودش با تويوتا «كمری» مياد دنبالشون؟ ۲۹-چرا دختره چنان از دو-سه تا خواستگار پروپاقرصش حرف میزنه كه انگار مثه آرژانتين دو-سه بار فاتح جام جهانی شده؟ ۳۰-چرا پسره فكر میكنه با روزی سه ساعت بادیبيلدينگ و هيكل گلدونی و كمر قيطونی، دخترای محل اتوماتيك میرن تو كارش؟ ۳۱-چرا دختره كه همهی دكترا جوابش كردن كه هيچ راهي واسه نجات دماغش وجود نداره، طرفدار سينهچاك زيبايی طبيعی و خداداديه؟ ۳۲-چرا پسره فكر میكنه اينكه يه فيلمايی مثه سينما پاراديزو و پدرخوانده و آيز وايد شات رو ديده باشه، تضمين قلمچينگ روشنفكريه؟ ۳۳-چرا دختره احساس میكنه اگه صداش رو تو دماغی كنه و موقع حرف زدن عمداً اِم اِم كنه، ديگه خيلی سکصی و تودلبرو میشه؟ ۳۴-چرا پسره هنوز كه هنوزه «دث-متال» گوش میده و البته يادش نمیره كه فواصلش رو با مدرنتاكينگ و داريوش پر كنه؟ ۳۵-چرا دختره باور داره كه تورهای چهار روزهی دبی و تركيه يعني «خارج رفتن» و حتماً هم بايد بهصورت «بيكيني لاين» برنزه بشه كه آره ديگه؟ ۳۶-چرا پسره كه دانشگاه آزاد «ابرقو» يا «شهر جديد مجلسی» درس میخونه، با اعتماد به نفس میگه كه مدركشون از پلیتكنيك معتبرتره؟ ۳۷-چرا دختر پسرای حذباللهي هميشه اولين كسايی هستن كه واسه اردوهای دانشگاه ثبتنام میكنن و كلاً اينقدر به فعاليتهای فوقبرنامهی مختلط علاقه دارن؟ ۳۸-چرا پسره فكر میكنه كه ما به شرح جزءبهجزء دختربازیها، خانمبازیها و مدارج جنسیش كوچكترين علاقهای داريم؟ ۳۹-چرا دختره متوجه نيست كه بهجای دكلره كردن سيبيلاش كه در نور عصرگاهي خودشون رو بطرز رانندهكاميونانهاي نشون میدن، بايد فكر اساسیتري بكنه؟ ۴۰-چرا پسره نمیدونه كه موقع كاويدن امحاء و احشاء دوست دخترش تو سينما نيازي به اين همه تقلا واسه عادیسازي نيست، چون رديفهای عقبی كاركشتهتر از اين حرفان و اُلردی بيخيال فيلم شدن؟ و كلاً چرا آب تو تلمبهس ... چرا باصن قلمبهس؟ . . قطعاً ادامه دارد نکته: کلماتی که حرف «س» با «ص» جایگزین شده صرفا برای جلوگیری از «فیلتR» شدن بوده نه بی سوادی جناب اشینم بزرگ!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:42 توسط اردشیر |
امروز تولدمه!
22 سالم تموم شد.موقعی که دیشب شمع رو فوت میکردم از خودم میپرسیدم آیا تو این 22 سال برای خودت و اطرافیانت مفید بودی؟
اینم عکس کیکمه

راستی انگار خیلی وقته که این وبلاگ بجز خودم بازدید کننده دیگه ای نداشته یا شاید هم مطالبم اینقدر بده که کسی به خودش زحمت کامنت گذاشتن نمیده!حتی دوستان قدیمیم هم خیلی وقته کامنت نذاشتن!نمیدونم،نمیدونم!!!
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 9:23 توسط اردشیر |
خدایا کفر نمیگویم پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بیآنکه خود خواهم، اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دكتـر شريعتـی
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:43 توسط اردشیر |
چند وقت پیش یکی از دوستان که الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کی بود کامنت گذاشته بود که کودک نفهم رو دوباره بنویس.دیروز داشتم تو آرشیو رو نگاه میکردم یهو یاد اون حرف افتادم برای همین امروز لینک کودک نفهم ها رو براتون گذاشتم.
اینا رو که داشته نگاه میکردم یه پست دیگه هم دیدم که وقتی یادش افتادم خودم رو خیلی خندوند.میذارم شاید شما هم بخندین. اینم بگم زیر اون مطلب هم نوشته من قصد توهین به هیچ کس رو ندارم فقط میخوایم دورهمی بخندیم![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 توسط اردشیر |
تهرانه و همين يكی دو ماه هوای خوب و من خوشحالم كه سازمان عريض و طويل هواشناسی، بعد از اينكه حالا براحتی آب خوردن ميشه از توی اينترنت، حتی آب و هوای عصر بيستم شهريور ساوجبلاغ رو هم پيشبينی كرد، اطلاعاتی كه ارائه میكنه با يه كمی پَس و پيش مبتنی بر واقعيته و ديروز اعلام كرد كه بارندگیهای بهاری حالا حالاها ادامه داره.
حالا ديگه بواسطهی رشد تكنولوژی و همين اينترنت و سايتهای هواشناسی و شمارههای گويای نمیدونم چند، حتی ميشه با توجه به وضعيت پـ.ريـ.ـود دختر بالغ البته به شرط نداشتن استرس و هيجان و ترس از ارتفاع و چيز كلفت و هزار و يك كوفت و زهرمار ديگه، تاريخ عروسیش رو مشخص كرد تا روز عروسیشون بارون نياد و شب عروسیشون هم عروس خانوم رگل نشه تا آقا دوماد بدون وارد كردن خليفه به بغداد، سر به بالين بذاره كه هر چی به اين تازه دومادهای زبون نفهم ميگی، بابا شب عروسی كـَپ مرگت رو بذار و از فرداش تا مادام قيامت بزن توش كه اين چاهی كه توش افتادی تمومی نداره، اونقدر بزن تا اونجای جفتتون پاره بشه ولی مگه حرف حالیشون ميشه اين مردهای حريصِ گرسنهی هيچی ندار حـ.ـشـ.ری كه حاضرند از روی جنازهی ننه و باباشون رد بشن ولی شب عروسی بدون كـُشتن گربه و فيل و الاغ و يابو و صد البته عروس مادر مُرده نخوابند كه انگار اگه اون شب نكنند، و خونی نريزند شبشون صبح نميشه.
تهرانه و همين چهار تا گـُل نَم بارون كه يازده ماه سال، دلمون رو خوش كرديم به همين يه ماه كه اگه بهار بشه و بارون بياد، چترها رو بايد بست، جور ديگر بايد ديد، زير بارون بايد رفت، به سراغ من اگر میآيد نرم و آهسته بيايد، چه كسی بود صدا زد سهراب، پشت دريا شهری است، من الاغی ديدم گل سرخ را میفهميد ... و خب خودمون خوب میدونيم كه توی همهی اون يازده ماه سال، ياوه گفتيم و زر مفت زديم و توی اين يه ماه هم خيلی كه احساساتِ عاشقونهمون طغيان كنه، فقط آقدايی رو هَم میكشيم و ميريم پشت پنجره واميستيم و فقط نظاره میكنيم خلقاللهیی رو كه از بد حادثه، بدون چتر، زير بارون موندند و حالا دارند عينهو سگ میدويند تا خودشون رو به يه سر پناه برسونند و ما به همهی مردهای كچلی كه توی ايستگاه منتظر اتوبوس هستند میخنديم. كدوم بارون؟ كدوم قدم زدن عاشقونه؟ چند ساله كه هيچ دو نفری رو نديديم كه زير بارون، بیدغدغه، بیچتر، بیسرپناه، عاشقونه قدم بزنند و همهی هوش و حواسشون به جوبهای پُر از آت و آشغال و لبهی شلوارشون نباشه؟! حالا امسال كه ديگه گذشت ولی قول ميدم سال ديگه، وقتی بارون اومد دو تايی با هم، بدون چتر بريم و زير بارون تموم خيابون وليعصر رو، از تئاتر شهر تا خودِ ميدون تجريش قدم بزنيم و خيسخيس بشيم و ... و ما آدمها سالها و قرنهاست كه داريم به هم دروغ میگيم عينهو سگ
.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:50 توسط اردشیر |
فرا رسیدن نوروز باستانی یادواره شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم مبارک باد!
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:49 توسط اردشیر |
وقتی قراره گم بشه و پيداش نكنی، سالها توی يه كوچهی بنبست، چفت هم، سُفره حضرت ابوالفضل نذر میكنید و تو اينور روضه و اون، اونور سفره میشينه و بدون اينكه نگات توی نگاش بيوفته، قرنها از هم بیخبر میمونيد ولی امان از وقتی كه قرار باشه ببينيش، دنيا و زندگی، اونقدر كوچيك ميشه كه عصر يه جمعه دلگير، تـَه يه كافیشاپ پُر از دودِ سيگار كه چشم چشم رو نمیبينه، يهويی نگات تو نگاش گره میخوره. دنيا ميشه اندازه يه ماگِ سفيد قهوه كه اون نگاههای گمشده رو میبينی. اون چشمهای آشنا رو. اون مستی و ديونگیهايی رو كه سالهاست نمیدونی توی كدوم كوچهی بنبست جا گذاشته بودی. امان، امان از روزها و شبها و عصرهای دلگير جمعه كه دنيا قراره كوچيك بشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:25 توسط اردشیر |